من مرگ را به ترس*ترس را به خشم*خشم را به عشق سپردم...
بوی لیمو بوی مترسک که هنوز نمردهست، خاکسترش؛ بوی پاییزهای غروب لعنتی عزیز؛ بوی موهای سفید که روی بدنم پیدا میشوند؛ بوی تلاشهایی که میکنم برای انگیزههای بقیه؛
بوي سوختن و ابتذال آدمها؛
بوي يه بغض تو گلو مانده،
بوی تویی که نیستی…
ميدوني خيلي سخت مي گذره اين روزا...
*
یادت هست؟ یک بار هم که زیر باران خیس شدیم و من دشنام مي دادم كه باروني نپوشيدم، باران بند آمد و من فریاد زدم. مي ترسم، بهاندازهی تمام دشنامهای مانده زیر لبانم... دویدی، بهاندازهی تمام خشکی باقیماندهات صبر کردم، بهاندازهی تمام ترس از خشکسالی ... بارید، ولی، افسوس...
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 توسط آرش | لينك ثابت
|
رانده شده
سلام عزیزم به وبلاگ عاشقونه من خوش اومدی نظر یادت نره از سایت من هم دیدن کنید www.bahone.ning.com