منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم ! يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم ! توقعي از تو ندارم ! اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دور دريا بمان ! هر جور تو راحتي ! باران زده ي من ! همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست ! من كه اين جا كاري نمي كنم ! فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !
همين !
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 توسط آرش | لينك ثابت
|