نمی دانم چرا اسمان دلت بارانی است،ولی ابر چشمانت نمی بارد تا کویر خشک گونه هایت را سیراب کند.انگار یک دنیا حرف پشت سر گلویت راکد مانده است. شاید می خواهی کسی بیایدو به جاي تو فرياد بزند!كاش مي توانستي غمي
را كه در دل داري به من بگويي!باور كن براي من خيلي سخت است كه اندوه
چشمانت را ببينم ونتوانم از دردهايت بكاهم.شايد فكرمي كني،ان قدر بزرگ
نشده ام كه دردهاي تو را حس كنم وبفهمم.ولي حتي اگر نتوانم،با سر انگشتان كوچكم،گره اي از غم تو باز كنم،دلم براي تو مي زندوگوش هايم منتظر شنيدن صداي توست.پس با من حرف بزن!
به سوي آرامش
بشنو صداي مراوقتي از كرانه هاي ناپيدا صدايت ميزنم ونامت را مي خوانم.
بشنو صداي مراكه در تنهايي مبهم پس كوچه هاي زندگي فرياد ميزنم.
بشنو صداي مراتا پاسخي باشي بر زمزمه هاي تنهايي قلبم.
بشنو صداي مراهنگامي كه همراه گيتارم خواندم وناقوس هاي طلايي مرا ياري كردند.هر لحظه كه از شوق ديدارت چشمانم را مي بندم،قطره هاي اشك ارام ارام
از گونه ام سرازير مي شوند.چه زيباست نظاره فرشته هايي كه از اسمان دسته دسته پيش مي ايند ودر دستانشان سبدي پراز گل هاي بهاري جلوه مي كند!
خدايا!زمزمه هاي مرابشنو وصدايم بزن تا از پله هاي سعادت بالا بروم وبه سوي تو،به سوي ارامش راه پيدا كنم.
كرم ترديد
سيب وقتي ديد دارند رفقايش رااز درخت مي چينند،خودش را پشت برگ ها پنهان كرد.دلش نمي خواست به دست مردم بيفتد.حتي اگر اوراتوي مربا مي انداختند.
باز هم لذتي نداشت؛اما تنها ماندن بر روي درخت نيز فايده نداشت.همكاري در
مصيبت باعث تخفيف رنج مي شود!-سرك بكشم؟نكشم؟يعني ميارزد؟
كرم ترديدشروع به خوردن روح سيب كرد!ان قدر خوردكه ديگر چيزي از سيب باقي نماند......
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 توسط zeynab &zahra | نظر بدهيد
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 توسط آرش | لينك ثابت
|