من مرگ را به ترس*ترس را به خشم*خشم را به عشق سپردم...
بوی لیمو بوی مترسک که هنوز نمردهست، خاکسترش؛ بوی پاییزهای غروب لعنتی عزیز؛ بوی موهای سفید که روی بدنم پیدا میشوند؛ بوی تلاشهایی که میکنم برای انگیزههای بقیه؛
بوي سوختن و ابتذال آدمها؛
بوي يه بغض تو گلو مانده،
بوی تویی که نیستی…
ميدوني خيلي سخت مي گذره اين روزا...
*
یادت هست؟ یک بار هم که زیر باران خیس شدیم و من دشنام مي دادم كه باروني نپوشيدم، باران بند آمد و من فریاد زدم. مي ترسم، بهاندازهی تمام دشنامهای مانده زیر لبانم... دویدی، بهاندازهی تمام خشکی باقیماندهات صبر کردم، بهاندازهی تمام ترس از خشکسالی ... بارید، ولی، افسوس...
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 توسط آرش | لينك ثابت
|
یه دختر کوری توی این دنیای نا مرد زندگی میکرده دختره یه دوستی داشته که عاشقانه این دختر رو دوست می داشت دختر همیشه میگفت: اگه من چشمامو داشتم همیشه در کنار تو می مونم .یه روز دوستش تصمیم میگیره که چشماشو بده به این دختر.....!!!! و از روی عشق و علاقه ای که به این دختر داشته این کارو میکنه
وقتی دختر بینا شد دید که دوستش کوره گفت: من تورو نمی خوام تو کوری تو
نمی تونی منو خوش بخت کنی برو ...برو . پسرکه از روی عشق چشماشو داده بود لبخند تلخی زدو گفت :پس مراقب چشمام باش. پایان
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 توسط آرش | لينك ثابت
|
این روزها دست و دلم به ترانه نمی رود! اگر این بغض را به دخیل چشمانت گره می زنم! اگر برای سرودن چشمانت تمام ترانه های عاشقانه را دوره می کنم تمام کلمات بکر دست نخورده را! اگر بهانه می آورم که واژه ها لایق تو نیستند ... نه اینکه سوار دیگری از صحرای ترانه ام گذشته باشد نه! باور کن در این آشفتگی مدام کمی فقط کمی دلم برای چشمانت تنگ شده! تو می دانی بخواهم یا نه در هر ترانه ای ردپای تو هست! فقط گاهی عشق سکوت می کند!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط آرش | لينك ثابت
|