اگر زنی را بشناسید که حامله شده است ودر حال حاضر هشت تا بچه داردکه سه
تا از اونها کر هستند و دو تا کور هستند و یکی عقب مانده ذهنی و خودش هم
به بیماری سیفیلیس دچاره،بهش میگین که بچه اش رو بیاندازد؟
قبل از این که جواب بدین سوال بعدی را هم بخونین
سوال دوم:؟
وقتشه که رییس جمهور کشورتون رو انتخاب کنین این اطلاعات در مورد سه کاندید در دست است
کاندید اول:هم عقیده با سیاست مداران فاسد،در مشورت با ستاره شناسان،دو تا
معشوقه داره و کلاه سر همسرش میذاره مرتب سیگار می کشه و روزی هشت الی ده
مارتینی میخوره.
کاندید دوم: دو بار تا حالا ار پارلمان اخراج شده،تا ظهر میخوابه در دوران
کالج به مورفین معتاد بودو یک چهارم لیتر ویسکی هر شب میخوره.
کاندید سوم: سر باز کهنه کار جنگ-گیاه خوار سیگار نمیکشه-بعضی وقتها یک یا دو ابجو میخوره و سر همسرش کلاه نمیذاره.
--------------------------------------------
اول تصمیم بگیرید وبعد جوابها را ادامه چک کنید !!
.
.
.
.
.
.
________________________________________________
!میتونین ببینین که به کی رای دادین
کاندید اول اسمش هست: فرانکلین روزولت
کاندید دوم اسمش هست: وینستون چرچیل
کاندید سوم اسمش هست: آدولف هیتلر
!!
________________________________________________
و در آخر اینکه اگر به سوال اول در مورد انداختن بچه جواب بله
دادید
!باید بگم شما همین الان لودیک بتهوون را کشتید
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط آرش | لينك ثابت
|
من مرگ را به ترس*ترس را به خشم*خشم را به عشق سپردم...
بوی لیمو بوی مترسک که هنوز نمردهست، خاکسترش؛ بوی پاییزهای غروب لعنتی عزیز؛ بوی موهای سفید که روی بدنم پیدا میشوند؛ بوی تلاشهایی که میکنم برای انگیزههای بقیه؛
بوي سوختن و ابتذال آدمها؛
بوي يه بغض تو گلو مانده،
بوی تویی که نیستی…
ميدوني خيلي سخت مي گذره اين روزا...
*
یادت هست؟ یک بار هم که زیر باران خیس شدیم و من دشنام مي دادم كه باروني نپوشيدم، باران بند آمد و من فریاد زدم. مي ترسم، بهاندازهی تمام دشنامهای مانده زیر لبانم... دویدی، بهاندازهی تمام خشکی باقیماندهات صبر کردم، بهاندازهی تمام ترس از خشکسالی ... بارید، ولی، افسوس...
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 توسط آرش | لينك ثابت
|
یه دختر کوری توی این دنیای نا مرد زندگی میکرده دختره یه دوستی داشته که عاشقانه این دختر رو دوست می داشت دختر همیشه میگفت: اگه من چشمامو داشتم همیشه در کنار تو می مونم .یه روز دوستش تصمیم میگیره که چشماشو بده به این دختر.....!!!! و از روی عشق و علاقه ای که به این دختر داشته این کارو میکنه
وقتی دختر بینا شد دید که دوستش کوره گفت: من تورو نمی خوام تو کوری تو
نمی تونی منو خوش بخت کنی برو ...برو . پسرکه از روی عشق چشماشو داده بود لبخند تلخی زدو گفت :پس مراقب چشمام باش. پایان
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 توسط آرش | لينك ثابت
|